|
|
|
|
|
|
|
شعرشعر در خیابان لی لی کند زندگی از عقب بیاید و من بلنگم پا به پای بهار قبول کرده ام هر جای سکوت دستم را فرو کنم از عبور بالا رسیده ام رد ماه را بگیرم خط کج می شود
رفتن از خستگی هرجایی نشست حتی بر زانوی باد
جلو افتاده ام از دروغ
این سمت لاعلاج راه تو را رفته است حروف شب های تو را پوشیده اند شکل ها قدیمی تر از نقش انار
کنار این خواب های ساده دست ها پیچیده اند
کلمات سیاه مانده کاغذها سفید
برای همیشه رفته ای انگار بی آنکه دور تر شوی
زبان بیگانه
پشت سکوت چاقو پهن تر از گریه فرو رفته زمستان در سینه ام نی می زند کتاب ورق نمی خورد سرد است دلم وطن می شود برای فارسی می گیرد دیوانگی آسان تر است از سلام گم شدن نزدیک منست و برف از دهانم سر می رود دیو سفید خواب مرا دیده روز لکنت گرفته صبح از طناب بالا می رود
بیدارم و نگاه می کنم بی آنکه مرده باشم
|
|