|
|
|
|
|
يك شعر از مانا آقائى
|
|
زمستان
زمستانمعشوق من استمردى كه حافظه اى سپيد داردو گردن بلندش رابا غرور بالا مى گيردزير برف ها به قوى زيبائى مى ماندكه روى درياچهء يخ زده اى مى رقصددر آغوشش مى كشمآب مى شودكم كمكم كم آب مى شودو مى ريزدانگار هيچوقت نبودهمرد مهاجرى كه قرار بود گرمم كند. |
|
|
|