|
|
|
|
|
پنج شعر از ماندانا زندیان |
|
1
نه؛ غربت تصور واژه های من نیست.
غربت جای خالی توست در خیال شعری که دست به هر چه می ساید تویی!
نبودنی که مثل عمر بر چهره ی رؤیا تَرَک می خورد و دست هایش را می لرزاند
وقتی امید مثل عطر نیلوفر در مرداب فرو می رود، غربت، آرزوی صداکردن نام توست با همان لحن که روز نخست؛
تونیستی و غربت، سرگیجه ی رنگ های روشنی است که هر روز دور از آفتاب تو با رؤیای رنگین کمان در ابرهای تیره گم می شوند.
2
آنقدر حقیقت داری که رؤیای من از خواب می پرد
من از صبوری خاک عاشق ترم بیا با هم جوانه کنیم دلتنگی شاید زمستانی است در انتظار یک لحظه بهار.
3 چه ناشکیبا دست خاک را رها کردی تا هفت قطره باران به شمعهای نوروز تعارف کنی
نگاه آینه بوی عید میدهد
لبخند تو در دیوان حافظ معلق است.
4
گریزگاهی می جویم پیش تو از خویش گریزگاهی برای این دست های خالی از صلح تا به ترس های من خیره نشوند.
عصر من عصر خشم است و انتقام عصر حزب های از هم پاشیده ای که آرمان های بی رمقشان با خاطرات اعدامیان بی کفن در خاک فرو می رود، تا ما در هوای آزاد به تماشای استبداد بنشینیم.
عصر من عصر تهی دستی ست و از شهرزاد قصه گو شنیده است هزار و یک شب هم که چشم هایش را ببندد هیچ شاهزاده ای سراغ پیشانی اش را نمی گیرد.
گریزگاهی می خواهم پیش تو از این عصر تا به یاد نیاورم جهان، جوان نمی شود و من به گذشته بر نمی گردم و تو، که تمام چشم های دنیا را به ما بخشیدی و هیچ وقت دیده نشدی، یک روز خسته می شوی و دستِ حادثه را نمی گیری.
گریزگاهی می جویم تا باور کنم هر پروانه ای از مرگ رهایی یابد جهان خوش رنگ تر خواهد شد.
5
عشق، آزادی است و آغوش تو، سرزمینی که هرگز نداشته ام.
|
|