|
|
|
|
|
مینو نصرت |
|
شاعر که می شوم چشمان خاک می جوشد آهوان ؛ پونه ها را از خواب بیدار میکنند پونه ها جهان را شاعر که می شوم هیچکس بوی مرده نمی دهد خوابها زنده به دنیا می آیند و در همه ی فصلها می توان برهنه شد شاعر که می شوم سخت ساده است زندگی و من فرامو ش میکنم آدمها را که با رنگها محدود شده اند و مرزها را که با آدمها شاعر که..
2
شمعدانی های سوخته ی ایوان به شبتاب ها خیره اند من به آخرین ستاره ای که روزی روی طلوع آن با زندگی شرط بسته بودم.
3
دو بال سپید بی پرنده را باد می برد وباد بادکی که صورت تو را دارد در آسمان می گرید دور ها از مطبخ خانه ای دود کبوتر بلند است واز زخم سینه ام یک دقیقه سکوت
|
|