|
طنز من و آه دهان
يکي
گفت: رُک گوئي ات را بقچه کن. شعرهايت را در پرده هايت بپيچ . پرده
خود ِ شعراست.
ديگری گفت: اينکه مي گوئي حرف های تلنبار دل است و ُ خط هائي که در
سايه ی ِ شعر مي دوند. من شعر را ديدم در سايه ی ِ کفش هايت قدم مي
زد، مي رفت.
سومي گفت: سايه ی ِ نوشته هايت را از روی خط های ليز بردارو ُ برو.
دردی از دنيا دوا نمي شود با تو.
بلند
شدم. کفش هايم را نپوشيدم. گوشهايم را گرفتم. راه افتادم. رفتم. بقچه
ای زير ِ بغل نداشتم. جعبه ای داشتم. ومدادی بي نوک. نوشتم. خط زدم.
با بي نوک ترين ِ مدادهای ِ خودم ، خودم را خط زدم. رفتم. گفتم :
مي گفتم و ُ نمي گفتم...
حالا تنم بي بهانه گرم بود. بوی ِ بابونه رنگش توی سرم گم. سرم گم بود
در شکم ِ روزهای ِ هر روزه. روز را نديدم. شق و ُرق های ِهر روزه را
ديدم. از کنارم نمي رفتند. من مي رفتم. تارؤيای رنگ باخته.
آمد. در پاگرد نشست و به خود ادويه پاشيد. بوی تند ادويه روی بال پشه
پر زد. پر زد از ابر ِ توی چشم هايم بوی ِ تند ادويه پر زد تا بال ِ
گريزان پشه ، پر زد. بال را ديدم. بالا گرفته بود. پر زد. « بوی تند
ادويه پشه را گريزان مي کند» گريز ِ بال را ديدم. پر زد.
حالا
کدام بهانه بالا گرفته بود که داغي ِ تنم به بهانه ای داغ تر بود؟
بلند
شدم. به شناسنامه ام چند ورق اضافه کردم. چند موی ِ سفيد را رنگ زدم.
در آينه خنديدم. رفتم. نشستم. با قلم - شدم سوگلي ترين ِ حرف دهانم.
وقلم بود برای شکستن. شکستن ِ قلم پايم . توی جعبه نبود. آمد. نشست
توی سرم. توی سرم بود. توی سرم: جعبه ای سياه. « سياه با سفيدی مدارا
نمي کند. » نکرد. نکن!
« روزی
سقف ِ سياه ِ سرت بر سرت خراب مي شود، خاک بر سرت، سياه تر نکن سياهي
ِ سرت!» ، گفته بود . روزی . اين گفته را روزی گفته بود يکي ، که
نامش مام ِ کوچک بود در دهان های بزرگ. من دهان ِنام نداشتم. دهان
داشتم. برای ِ خاک های ِ در قبضه ی ِ خرمن خرمن خاشاک. برای ِ خاک های
ِ در قبضه ی ِ خرمن خرمن، خاکستر- دهان داشتم. وچند سده ريل - برای
ديگری شدن . يک من - جاده های ِ باقي. برای رفتن.
بود. برداشتم. نوشته های نيامده ی ِ روی خط های ليزِ نيامده را
برداشتم. خط های ِ ليزِ جعبه سياه ِگمشده را برداشتم.
نبودنش چه پيدا بود!
اشک های خاکي ِ مشت مشت. مشتي خاک، شيب ِ صورت - پائين گرفته برای
کي؟ برای چه قبضه. تفنگ در قبضه. تفنگ ِ در قبضه در قبضه ی ِ مشت ِ
خاک های مشت مشت وُ مشت های توطئه توی بقچه ، توی ِ بقچه ی جعبه های
سياه برای چه؟
گاه
ِ عبور بود. ازيخ مي گذشتم. حالا سردم بود درعبورآينه هايم در يخ. و
آفتاب نبود. گاه ِ عبورِ پل از پل ِ گلو- آفتاب نبود. عبور حس بود.
و حس : گلويم شکسته ..
بود: رنگ رؤيا لای بابونه ی اشک های توی جعبه ی -
سياه.
توی سرم بود. برداشتم.
يکي
گفت: خط بزن. پا ک کن. تلنبار مي شود رؤيا.
ديگری گفت: خط نزن. پا ک نکن. خشک مي شود صورت ِ در باد.
سومي گفت: خط بزني ، نزني . پا ک کني ، نکني، توی جعبه سياه آهي هست
قد ِ دهان تو. با دهان يا با خاک ِ دهان ، باز کني دردی ازدردهای ِ
دنيا هايت دوا کني.
کفش
هايم را پوشيدم. نشستم. کشيدم. آه ِهمه دهان های خاکي دهانم را. ملس
بود. دهانم با عينک های آفتابيش.
در سايه آه و ُ دهان قد مي کشيد . مي رفت.
استکهلم/ فوريه
دوهزارو هفت
|