|
|
|
|
|
روجا چمنکار
|
|
تکه هایی از من
به دهان نیمه بازم می چسبند چهل پروانه ی خشکیده به تکه هایی از من و هر چه روی خودم می لغزم خونت فرو نمی رود در تنم
خواب هایم را می شکافد دماغه ی سوزانی از برف از من دهانه ای در من رشد میکند به دهان نیمه بازم منتهی می شود از من نمی شود و زندگی ام را به تعویق می اندازد
چهل شب می گذرد چهل گوش ماهی چهار گوشه ی دریا را بلند می کنند توی رگهایم هی خالی پر خالی پر می شوم از دردهای ناجور از صداهای دور مادر بزرگ شالان دالان زرد زرشک آلان به چشم خودم دیدم جن ها توی قصه سرازیر می شوند سبزه روی جنوبی ام را می دزدند با تکه هایی از من جفت می گیرند آب می شوند و فرو نمی روند در تنم بعد چهل شب می گذرد تو بر می گردی از آب شدن برف ها با خبرم می کنی از کوچ درناها به ساحل جنوب من آدم برفی ات می شوم زیر آفتاب می سازی ام با پروانه ی خشکیده ای گوشه ی لب هام
ر واو جیم الف تکه های از هم پاشیده ای از من است که بر من است
|
|