شیدا محمدی

 

تا پلکم مژه می زند، طاووس می شوی

 

رعد و برق می زند

می ترسم، بغلم کن!

شب پشت شیشه،

سایه ات با ماه عشقبازی می کند

بغلم کن.

خواب از پشت بام

تا پلکم مژه می زند،

لحاف سرد می شود در چایی تو

می ترسم، بغلم کن.

خانه سرد می شود در بخاری

من در خاطرات تو

می ترسم، بغلم کن.

 

هی... هی ... دیوانه!

امروز سه شنبه است و هر سه را با سیم ها خفه کن

مُردم از بس انتظار

که هی دیوانه زنگ بزن!

زنگ زدم تا این خانه بغلی

بغلم کردی و شیر مادرم

آخ! می ترسم، بغلم کن.

 

شعر می خواهم و شیر گرم و کمی عصرانه

که با فروردین و تولد من

برویم دسته جمعی سیزده بدر

و تو عاشقانه مرا از سرخودت

آخ روسریم...

آخ گره نزن...بزن...نزن مرا

می ترسم، بغلم کن.

 

باران می زند و ماهی سفید در ماهیتابه

هی جلز ولز می زنی

آخ....دلم...آخ ...گوشهای سفید این ماهی

چه خوشمزه شده ای امروز قرمز من!

هی اگر و شاید را کنار این هفته چیدم و نیامدی بسیار شد و

حالا از بالای نامه سلام!

هی تا همین آبادیِ پایین... مادرت به عزایت

می ترسم، در را باز کن.

شغال ها زرد می شوند

نارنگیها نارنجی

می ترسم، بغلم کن.

 

آسمان قلمبه می کند

از خواب سه سالگیم می پرم

مادرم زنگ می زند

زنگ نمی زنی

در می زنم

 آخ! پدرم دیگر به ایستگاه نمی رسد

می ترسم، بغلم کن.

دخترم دنیا نمی آید

پسرم سه انگشتی است

و تو شماره شناسنامه ام را فراموش می کنی.

آخ! هی در این بادیه داد...

بزها بی شیر ماندند

از پشت بام این اسمها بپر

یونجه این آبادی بسیار

می ترسم، بغلم کن.

 

دکمه ها را یکی یکی

پیراهن بنفشم ...نارنجی

باز می کنی... یکی یکی

کشویم یک در میان

می خوابی روی گبه های آبی و گلبه ای

صدایم در نمی آید

یکی یکی

باز می شود دکمه های سبز و

فشار می دهی

آه...می ترسم، بغلم کن!

می ترسم، بغلم کن!

 

                      

 

 

   پنج شنبه 24 ژانویه  2008