|
|
|
|
|
صُبحی سلیمی – بانه
|
|
* هستی ات نه ! هستی ام را در قلبم ببین *
من شهید بیست و نیم ساله ی آرزوهایم هستم ؛ و معشوقم در خاک گورم ، گل سرخ می کارد . *** بابا پول داد . مادر نان پخت . مادر بچه زایید . مادر شیر داد . " مادر در باران " به بیرون پرتاب شد . باران بند آمد . - : " بابا ! مامان چرا نیومد ؟ "
***
پارچه ای به دروازه ی بیمارستان شهر زده اند : " شیر دادن به نوزاد از طریق سینه ی مادر ، از سرطان پستان جلوگیری می کند "
و من هنوز مانده ام که بابا چرا پستان ندارد ، وقتی که مادر در باران رفت پستانک بخرد .
*** هستی نفسهایم را ، و غروب قلبم را ، قسمت می کنم : یک : مال تو نود و نه : مال من سهم تو کم بود ... قهر کردی ... و من در کوچه های دلتنگی خیس دلدادگی ام ، ناله های طفل دو ساله ای را می مانم ، که شیر مادر را حرامش میکنند .
*** من در سکوت اشکهای یک زن ، به یاد آرامش شبهایت آمدم . و در تنهایی غرق شدم . من آمدم تا تو ... و تو رفتی تا ناکجا آباد قلبم . کجاست ؟ تورا می گویم . تا به نوازش شبهایت .... ( من که آمده ام ...) *** پیراهنم بر پوستم سنگینی میکند . لخت میشوم . آزاد و رها .... ( مثل همان وقت که از سلول انفرادی رحم مادرم به جهان پرتاب شدم ) و روسری ام ... می دانم خفه ام می کند . و آنوقت تو در فاتحه خوانی من و قلبم اشک می ریزی . و به وسعت کاینات ، جنازه ام را به تنهایی تشییع می کنی . و من پیراهنم را ، در پنج قاره ی جهان ، به حراج می گذارم .... *** تا یادم نرفته ، بر چسبی به سینه ام بزن . با ماژیک قرمز بنویس : " دور از دسترس اطفال + نا محرم نگهداری شود . "
|
|